داستانی آموزنده از حلاج

داستانی آموزنده از حلاج
شخصی نزد حلاج آمد و گفت:من سالها ثروتم رو جمع کردم که به عربستان برم و خدا رو زیارت کنم در راه که می رفتم
شخصی نزد حلاج آمد و گفت:من سالها ثروتم رو جمع کردم که به عربستان برم و خدا رو زیارت کنم در راه که می رفتم به روستایی رسیدم که به خاطر جنگ ویران شده بود مردم زخمی بودن و سر پناهی نداشتند مقداری از ثروتم را خرج ساختن سرپناه و دارو برای مردم کردم به روستای دیگری رسیدم کودکان یتیم و گرسنه را دیدم با باقی مانده ثروتم برای آنها غذا تهیه کردم به روستای دیگری رسیدم جوانی را دیدم زیر درخت نشسته بود تنها و غمگین پرسیدم چرا ناراحتی گفت دختری که دوستش دارم پدرش گفته دخترش را به کسی میدهد که اسب داشته باشد من اسبم را به او دادم به خود امدم دیدم دیگر هیچ چیز ندارم از ادامه دادن راه منصرف شدم و به شهرم بازگشتم و من بعد از این همه سال انتظار نتوانستم خدا را زیارت کنم.

 

و حلاج به او گفت: 

 

تو خدا را زیارت کردی خدا سرپناهی نداشت تو برای خدا سر پناه ساختی خدا زخمی بود تو خدا را درمان کردی خدا گرسنه بود تو خدا را سیر کردی خدا تنها و غمگین بود تو خدا را از تنهایی در آوردی و حلاج در پایان گفت خدای حقیقی در هیچ کشوری و بر هیچ مکانی زندانی نیست زیارت خانه خدا یاری رساندن به انسانهاست.

 

 http://ganjmanavi.blogfa.com/category/10/

۸ شهریور ۱۳۹۵ ۱۱:۱۰
تعداد بازدید : ۱,۱۰۷

نظرات بینندگان


نام را وارد کنید
تعداد کاراکتر باقیمانده: 500
نظر خود را وارد کنید