حکایاتی از شیخ رجبعلی خیاط (ره)

حکایاتی از شیخ رجبعلی خیاط (ره)
آیت الله فهری نقل می‌کند که جناب شیخ به ایشان فرمود: « روزی برای انجام کاری روانه بازار شدم، اندیشه مکروهی در مغزم گذشت، ولی

تحول معنوی

جناب شیخ در دیداری که با حضرت آیت الله سید محمدهادی میلانی داشته تحول معنوی خود را چنین بازگو نموده است که:

 در ایام جوانی ( حدود ۲۳ سالگی ) دختری رعنا و زیبا از بستگان، دلباخته من شد و سرانجام در خانه‌ای خلوت مرا به دام انداخت، با خود گفتم: « رجبعلی! خدا میتواند تو را خیلی امتحان کند، بیا یک بار تو خدا را امتحان کن! و از این حرام آماده و لذت بخش به خاطر خدا صرف نظر کن. سپس به خداوند عرضه داشتم:

«« خدایا! من این گناه را برای تو ترک می‌کنم، تو هم مرا برای خودت تربیت کن.»»

آنگاه دلیرانه، همچون یوسف (ع) در برابر گناه مقاومت می‌کند و از آلوده شدن دامن به گناه اجتناب می‌ورزد و به سرعت از دام خطر میگریزد. این کف نفس و پرهیز از گناه، موجب بصیرت و بینایی او می‌گردد. دیده برزخی او باز می‌شود و آن چه را که دیگران نمی‌دیدند و نمی شنیدند، می‌بیند و می‌شنود. به طوری که چون از خانه خود بیرون می‌آید، بعضی از افراد را به‌صورت واقعی خود می‌بیند و برخی اسرار برای او کشف می‌شود.

از جناب شیخ نقل شده‌است که فرمود:

« روزی از چهارراه «مولوی» و از مسیر خیابان «سیروس» به چهار راه «گلوبندک» رفتم و برگشتم، فقط یک چهره آدم دیدم! »

مشروح این داستان را شیخ برای کمتر کسی بیان کرده است، گاهی به مناسبتی بدان اشارتی می کرد و می فرمود:

« من استاد نداشتم، ولی گفتم: خدایا! این را برای رضایت خودت ترک می کنم و از آن چشم می پوشم، تو هم مرا برای خودت درست کن. »

 

تاوان اندیشه مکروه

آیت الله فهری نقل می‌کند که جناب شیخ به ایشان فرمود:

« روزی برای انجام کاری روانه بازار شدم، اندیشه مکروهی در مغزم گذشت، ولی بلافاصله استغفار کردم. در ادامه راه، شترهایی که از بیرون شهر هیزم می‌آوردند، قطاروار از کنارم گذشتند، ناگاه یکی از شترها لگدی به سوی من انداخت که اگر خود را کنار نکشیده بودم آسیب می‌دیدم. به مسجد رفتم و این پرسش در ذهن من بود که این رویداد از چه امری سرچشمه می‌گیرد و با اضطراب عرض کردم: خدایا این چه بود؟

در عالم معنا به من گفتند: این نتیجه آن فکری بود که کردی.

گفتم: گناهی که انجام ندادم.

گفتند: لگد آن شتر هم که به تو نخورد! »

 

آزردن کودک

یکی از شاگردان بزرگوار شیخ گفت:

فرزند دو ساله‌ام – که اکنون حدود چهل سال دارد – در منزل ادرار کرده بود و مادرش چنان او را زد که نزدیک بود نفس بچه بند بیاید. خانم پس از یک ساعت تب کرد، تب شدیدی که به پزشک مراجعه کردیم و در شرایط اقتصادی آن روز شصت تومان پول نسخه و دارو شد، ولی تب قطع نشد، بلکه شدیدتر شد. مجدداً به پزشک مراجعه کردیم و این بار چهل تومان بابت هزینه درمان پرداخت کردیم که در آن روزگار برایم سنگین بود.

باری، شب هنگام جناب شیخ را در ماشین سوار کردم تا به جلسه برویم همسرم نیز در ماشین بود، جناب شیخ که سوار شد، اشاره به خانم کردم و گفتم:

والده بچه‌هاست، تب کرده، دکتر هم بردیم ولی تب او قطع نمی‌شود.

شیخ نگاهی کرد و خطاب به همسرم فرمود:

« بچه را که آن طور نمی‌زنند،استغفار کن، از بچه دلجویی کن و چیزی برایش بخر، خوب می‌شود. »

چنین کردیم تب او قطع شد!.

 منبع:   کتاب کیمیای  محبّت- محمدی ری شهری

 

 

 گناه نسبت به خود

 شیخ رجبعلی خیاط می فرمودند:

((مشکلی برایم پیش آمده بود، نشستم و مشغول دعا شدم تا مشکلم برطرف شود. دعا که به پایان رسید احساس کردم دعایم مستجاب نشده است. گفتم: من این دعا را برای هر کسی که خواندم مشکلش برطرف شد، چطور برای خودم مستجاب نمی شود؟

به من گفتند: رجبعلی! زبان تو نسبت به مردم گناهی مرتکب نشده است به همین خاطر تا دعایی برای مردم می کنی مستجاب می شود؛ اما نسبت به خودت گناه کرده ای و دعایت مستجاب نشد.))

ایشان فرمود:

((من مدتی دنبال گناهم می گشتم، هر چه فکر کردم پیدا نکردم. پس از مدتی در عالم معنا به من گفتند: رجبعلی! هنوز دنبال گناهت می گردی؟ همین که احساس می کنی ((من هستم)) خودش گناه است. گاهی که یک مقداری خودت را نگاه می کنی همین موجب منع اجابت دعا شد.))


گرفتم آن که نگیری مرا به هیچ گناهی

همین گناه مرا بس که با وجود تو هستم


منبع شعر: دیوان حافظ

منبع روایت: حجت الاسلام گنجی به نقل از مرحوم حامد، بهترین شاگرد شیخ، صص 47 و48


 

۳ اسفند ۱۳۹۴ ۱۰:۱۶
تعداد بازدید : ۱,۹۵۳

نظرات بینندگان


نام را وارد کنید
تعداد کاراکتر باقیمانده: 500
نظر خود را وارد کنید